تبليغاتX
تا شقایق هست زندگی باید کرد
 
نویسنده :
 وروجک
تاریخ :
 چهارشنبه سوم اسفند 1390
زمان :
 20:32
موضوع : |

کجای قصه ی دلم جامندی

به کدام سکوت خندیدی

                                چرا دلتنگ دیدارت شدم نمیدانم

                               تویی که به شبهایم نوری نبخشیدی

                                                         نپرسیدی که خوابم یا پی کابوس شبهایم

                                                                                   نخواستی خنده ی لبهایم

                                                 تو خندیدی به اشکهایم

                                               کجا بودی ُنمیدانم

               کجا هستیِِ نمیخواهم

               تو ای آشوب گر دنیا

                           تو ای ناجی یه بی همتا

                                     تو ای قاتل قلب و جان

                                                                بمان امشب

                                                                 بمان امشب

                                               که تنهایم

                         نگاه نکن به بغضهایم

بخند بازم به اشکهایم

بخند بازم به اشک هایم



نویسنده :
 وروجک
تاریخ :
 دوشنبه دهم بهمن 1390
زمان :
 10:2
موضوع : |

کارتون مورد علاقه کودکیتون چی بود. کارتون مورد علاقه

من بابا لنگ در ار بود هنوزم که هنوزه دوستش دارم

 

تولد وبم مبارک



نویسنده :
 وروجک
تاریخ :
 سه شنبه ششم دی 1390
زمان :
 23:45
موضوع : |

 

 

 

 

مد و مدگرایی معظل بزرگی ست که جوانان امروز ما با آن دست و پنجه نرم میکنند . من خودم تو خط مد و مدگرایی نیستم یعنی وقتی چیزی به نظرم خوشگل باشه میخرم چه مد باشه چه مد نباشه اما بعضی وقتها آدم حوس میکنه یکم مد گرا بشه اون وقت میدونید نتیجه ش چیه ؟

الان بهتون میگم بنده یه پوتین خریدم ۴۵ تومن . یه مثلا پالتو که بیشتر مانتو پاییزه س ۶۲ تومن خوب نتیجه ش چیه ؟خوشگلن همه تعریف میکنن اما

 

با یه برف کم کفشها همچون کشتی تایتانیک غرق آب شد و انگشتان من همچو جک و رز تلف شدن  از سرما

مانتو هم که یک درصد ما رو گرم نکرد .و مثه جوجو زیر آب گرفته شده از سرما خودم تلف شدم و همکنون فهمیدم آدم عاقل قبل از اینکه به خوشگلی و مد بودن چیزی نگاه کنه به نیازش و کیفیت کار نگاه میکنه بعد به خشگلی کار

 

درس عبرت شد براتون یا نه ؟



نویسنده :
 وروجک
تاریخ :
 پنجشنبه یکم دی 1390
زمان :
 18:28
موضوع : |

یلدا می آمد ..

خسته و غمگین ُتو فکرش هزاران شب یلدا بود . موهای سیاهش به سیاهی شب یلدا در زیر نور خورشید میدرخشید .

جلوی یه در خونه ُخونه نه بلکه قصر .هندوانه ای قاچ خورده دید هندوانه سفید بود اما سفید ی همین هندوانه سیاهی شب یلدا را سفید میکرد آروم هندوانه را برداشت و به سرعت از کوچه عبور کرد

لبخندی زد و به یاد دخترش افتاد که میگفت:مامان شب یلدا میتونیم هندونه بخریم ؟

*********************************************************

وروجک نوشت:شب یلدا خوش گذشت ؟ما که هندونه مون سفید شد.انارامون هم سفید درومد.تازه فیلمی که توش کلی مسخره بازی کردیم و ازخوراکی هامون و... گرفتیم تا به خانواده نشون بدیم ژاک شد . تازه معده من هم جنبه اون همه خوراکی یه جا رو نداشت شکم درد گرفتم . حال کردی چه یلدایی داشتیم



نویسنده :
 وروجک
تاریخ :
 سه شنبه هشتم آذر 1390
زمان :
 9:39
موضوع : |

-دیگه مزاحم نشو من نامزد دارم

-بی احساس من دو سل با تو بودم

-خداحافظ

بوق بوق بوق

دوباره گوشی رو برداشت و شماره رو تندتند گرفت . دختری با صدای نازد دار گفت:مگه بهت نگفت دیگه زنگ نزنی خانومی من زنشم میفهمی

با التماس گفت:یعنی چی زنشی من دو سال باهاش بودم بهم قول داد تا ابد پیشم میمونه

دختر قهقهی سر داد و بعد لحن صداش عوض شد و با صدایی نخراشیده جیغ زد :عوضی مگه بهت نمیگم زنگ نزن دو سال باهاش بودی که بودی به درک ببین دفعه دیگه زنگ بزنی من میدونم و تو....

گوشی رو گذاشت از کیوسک تلفن بیرون زد و جاده رو پیش گرفت بلندبلند با خودش میگفت :تا ابد پیشت میمونم .پیرمردی پینه دوز گوشه خیابون مشغول کارش بود به دختر نگاهی انداخت و گفت:فقط دو چیز تا ابد با آدم میمونن یکی خداس که تا ابد پیشت میمونه .یکی مرگ که هر لحضه اتفاق بیفته تو رو به ابدیت میرسونه .

چیزی نگفت و به راهش ادامه داد .ماشینی در کنارش توقف کرد پسری سرش رو از ماشین در آورد و گفت خانومی بیا بالا .بیا با هم باشیم من تا ابد پیشت میمونم به خدا قول میدما

..........................

وروجک نوشت:امروز صبح تو رادیو شنیدم سازمان گفته تیم پرپولیس با لغو قرار داد شیثو نصرتی میتونه بازیکن بگیره .کاش همه مسائل انقد جنجال آفرین بودند تا انقد زود بهشون رسیدگی میشد .



نویسنده :
 وروجک
تاریخ :
 دوشنبه نهم آبان 1390
زمان :
 19:2
موضوع : |

عاشق نبود

هرروز میرفتم پشت پنجره اتاقش و بالذت غذاهایی که برام گذاشته بود رو میخوردم .تو یه خوابگاه دانشجویی زندگی میکرد با دو تا از دوستاش .تختشم کنار پنجره بود شبها از پنجره ستاره ها رو میدیدو روزها ابرهای پاره پاره رو .از ارتفاع میترسید برای همین هیچ وقت لب پنجره ننشست حتی وقتی دوستاش از سر شوخی میرفت لب پنجره می ایستاد و بلند داد میزد ((من مرغم میخوام پرواز کنم))نگاه هم نمیکرد دیدن تصویر سقوط براش دردناک بود با وجود اینکه میدونست دوستش شوخی میکنه

من هرروز به شوق دیدنش میرفتم همیشه سر غذا ریختن واسه من با دوستاش قهر میکرد آخه دوستاش میگفتن کثیف کاریه اما دل مهربون اون به من فکر میکرد .یه احساس خاصی بهش پیدا کرده بودم حس عاشق بودن کم کم فهمیدم اونم عاشقم شده به خاطر اینکه اونم از صبح (وقتایی که کلاس نداشت)منتظر اومدنم بود مناز پشت پنجره نگاهش میکردم اون لبخند میزد منتظر میموندم با هام حرف بزنه اما اون هیچوقت پنجره رو با نمیکرد میترسید من بپرم و دیگه نیام در حالی که نمیدونست من هر روز آرزوم اینه که پنجره رو باز کنه و منو توآغوش خودش جا بده

یه روز صبح زود به شوق دیدنش رفتم دیر کرده بود غذایی هم پشته پنجره نبود. دلنگرونش شدم اما بعد از چند دقیقه سرو کله ش پیداشد مقداری برنج از تو قابلمه برداشت پنجره رو باز کرد و جلوم ریخت .این کارش باعث تعجبم شد همینجوری مات موندم نگاهش کردم خندید و با دستش نوازشم کردیه حال خاصی داشت یه شوق خاصی تو چشماش بود با شیطنتی بی ثابقه لب پنجره نشست و گفت :عاشق پرواز شدم دلم میخواد درختا رو بغل کنم

نفهمیدم چی شد وقتی به خودم اومدم دیدم اون نیست رفته بود پرواز کرده بود برای همیشه

تو دانشگاهشون شایعه شد عاشق بوده شکست عشقی خورده .و هزار شایعه دیگه اما من میدونستم اون عاشق نبود اگر هم بود عاشق زمینی ها نبود

بعد از اون پشت پنجره های زیادی غذا دیدم اما هیچ وقت به سمت هیچ پنجره ای نرفتم دلم نمیخواست کسی پرواز کنه اونقدر که خودمم پرواز یادم رفت و مثه یه مرغ رای پیدا کردن غذا به جای دور دست ها کرم های خاکی رو انتخاب کردم

وروجک نوشت:دارم میرم ولایت حال کنم



نویسنده :
 وروجک
تاریخ :
 جمعه بیست و دوم مهر 1390
زمان :
 18:41
موضوع : دستنوشته |

رفقا تصمیم گرفته بودن کارورزیشون رو تهران بگذرونن ما هم گفتیم هم فال هم تماشا پس قرار شد سه تایی بریم ژایتخت گردی .شب اینجانب خواب دیدم رفتیم پاتخت و رفقا نارو زدن و ما رو قال گذاشتن و ما تو پاتخت موندیم با جیب خالی بعد اونا پشت وانتبعد من میدویدم پشت وانت که منم سوار کن ته خواب سوار شدم و برگشتیم خوابگاه .فردا صبح که شد ما راه افتادیم به سمت پاتخت باز مترو بانوان و خرید انواع واقسام اجناس خوشگل اینجا حسابس جیبمان را خالی نموده یکی از رفقا گوشی منو گرفت آهنگ گوش کنه طبق اخباری که ما داریم الان درصد گوش دادن آهنگ رپ بالا رفته و این اهنگ ها که بعضی هاشون مضمون درست حسابی هم ندارن روجوونا تاثیر دارن و اکثر جوونا از تیپ و اخلاق این خواننده ها الگو گیری میکنند.من داشتم مدل دیگه از شالم رو میبستم که مترو رسید ایستگاه علم و صنعت تا من اومدم خودم و جمع و جور کنم بپرم بیرون در مترو بسته شد من موندم داخل و دوستان بیرون اینم از تعبیر خوابمون حالا هی بگید خواب زن چپهمن دوباره برگشتم علم و صنعت که یادم افتاد داخل کیفم کارت تلفن دارم(داشتن کارت تلفن یه چیز ضروریه حتی اگه گوشی داشته باشید باز هم مهمه )از باجه تلفن شماره خودم رو گرفتم و به دوستان زنگیدم و بعد اینجا صحنه هندی میشه چون ما همدیگه رو پیدا کردیم حالا همه اشک شوق بریزید ته فیلم خوب تموم شد .الان یه پسره با شلوار گرم کن و دمپایی از کنارم رد شد تفاوت دانشگاه و خوابگاه رو نفهمیدیم ما .حالا برعکس اینجا دانشگاه علم و صنعت که ما رفتیم رفقا رو به دلیل کوتاه بودن مانتو که البته مانتویی که اون روز ایندوستان پوشیده بودن بلند بود فکر کنم علم و صنعتی ها مطابق مد روز انتظار مانتو بلند داشتن که در اون لحضه ما دلارشو نداشتیم خلاصه دوستان رو راه ندادن و اینجانب به جای رفقا رفتم داخل دانشگاه علم و صنعت همه کتاب به دست هیچ دختری در کنار هیچ پسری ما ندیدیم که اینم یه جلل خالقی بود بس غریباز علم و صنعت که نا امید شدیم رفتیم مجلس شورا ملی فکر کنم ما تو مجلسمردم منتظر مونده بودن که با نماینده ها دیدار کنن ما هم پچول از همون در میخواستیم بریم تو که یه لحضه به عقلمون رسید که فکر نکنم اینجا درب ورودی کتابخونه مجلس باشه چون سرباز زیاد جلوش بود بعد از کلی پچولی رفتیم کتابخونه منم کارت ملی نداشتم و خلاصه با پادر میونی دوستان منو تو راه دادن اونجا وسایلمون رو تو کمد میذاشتیم درشو قفل میکردیم بعد تو کتابخونه میرفتیم که باز یکی از دوستان پچولی در آورد و کلیدش رو موقع برگشت گم کرد و کلی دنبال کلید گشتیم در برگشت هیچ پچولی زیادی انجام ندادیم

وروجک نوشت:خیلی وقت بود وروجک نوشت نداشتم شایان ذکر است این جانب دارم میشم سردبیر یه نشریه فک مکن و قابل توجه دوست ناشناسمون پابرهنه اگر زنده اید ما را از زنده بودن خود مطلع نمایید



نویسنده :
 وروجک
تاریخ :
 دوشنبه یازدهم مهر 1390
زمان :
 15:24
موضوع : |

یه کشور بزرگ.یه استان بزرگ.یه شهر ستان خوشگل که سرزمین من میباشد سرزمین من منظورم شهرمونه خیلی تمیزه واقعا شهرداریش زحمت میکشه الان یه طرح داده سطل زباله هی بزرگ گذاشته سر کوچه و ما هر وقت دلمون بخواد آشغال توش میریزیم و دیگه خود مامران شهرداری اقدام بهجمع آوری زباله ها نمیکنند البته این وسط اگه تو خونه آقایون حضور نداشته باشن خانم ه ا باید کفش بپوشند از نوع پاشنه بلند و تق تق کنان تا سر خیابون  بروند و اون موقع است که همه می فهمند کی داره آشغال میبزد در راستای این مطلب دو تا خاطره هم نقل میکنم مزبوط به زمانی که زباله ها زو از در خونه جمع میکردند چند سالپیش یک روز برادر بنده که از مدرسه تشریف آوزده بود میبینه بچه های موچه در حال فوتبال بازی هستند ایشون هم کبف رو به صورت افقی عمودی ولو میکند کنر در و مشغول بازی میشود همان لحضه آشغالی میآید و کیف را به عنوان زباله داخل ماشین میاندازد حالا یه مشت بچه زیره بدنبال آشغالی به داد زد که خاجی آشغالی حاجی آشغالی .مامور شهرداری هم فکر مرده بود بچه ها دارند مسخره اش میکنند و از اون بالا انواع فحش ها رو نثار بچه ها کرده و گفته :حاجی آشغالی باباته دز انتها کیف رو پس گرفتن و کتابهای خوشگل که همه متناسب با آموزش است و موضوع هاش کاملا کاربردی است را خارج نمودند .گفتم شهرداریمون زحمت کشه اما یه ایراد داره اونم اینه که هر چی بودجه هست صرف میدان سازی میکنه هر روز که میری یه میدون رو ساخت خراب کردن دوباره میسازنش دوباره خرابش میکنن

""""""""""""""""""""""""""""""

وروجک نوشت:تا حالا نبودم الان هستم شاید فردا نباشم اما همیشه همواره هر لحضه به یادتان هستم



نویسنده :
 وروجک
تاریخ :
 یکشنبه پنجم تیر 1390
زمان :
 23:8
موضوع : |

سلام عشقم امروز آخرین روز امتحانات بود همیشه چشم براه این روز بودم اما الان که رسید دلم گرفت .جزوه ها رو با برو بچ در اتش خاطره ها سوزوندیم این روزها فاصله ام ازت زیاد شده میدونم میدونی هر چی تو نزدیک میشی من دور میشم میدونم اگه بیام بات بحرم آرومم میکنی مثه همیشه که عاشقمی و من عاشقتم اما حوصله م نمیاد روم نمیشه نمیدونم خلاصه بین منو تو اصله فریاد میکشه البته دو روزه بین ما فاصله افتاده نمراتمون یکی یکی میاد و یه جورایی دل نچسب هوای وروجکت رو یه کم داشته باش عزیزم من که بجز تو کسی رو ندارم موندی اون بالا به ارنج تیممون خندیدی حالا داری تنبیه میکنی خودت که میدیدی من درس میخوندم ارنج فقط حکم تریح برام داشت خیلی تقلب کرده باشم یه چک کردن بوهده یا یکی دوتا سوال رو نوشتن حالا علن ولش کن در کل هوامو داشته باش دلم گرفته ها


نویسنده :
 وروجک
تاریخ :
 دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390
زمان :
 16:45
موضوع : |

میز گرد چیده شد .نظرات ارائه شد .حرفها و وعده وعید ها. مقصران حادثه شناخته شدند و همه چیز تمام شد .فراموشی

**********************************

سهیلا پشت پنجره منتظر آمدن پدر بود امشب شب عید بود و سهیلا مطمئن بود پدر با دست پر خواهد آمد همچنان به عقربه ساعت چشم دوخت و به عقربه  های ساعت که با طنازی تمام با هم گرگم به هوا بازی میکردند التماس میکرد زودتر بدوند تا ساعت ۸ شود

**********************************

هادی رفت داخل معدن اخیرا ریه هاش خیلی اذیتش میکرد اما چاره چی بود به بیمه و حقوق نیاز داشت بعدش هم دیگه سر پیری کار از کجا میخواست گیر بیاره

*********************************

معدن ریزش کرد .کسی نفهمید. هادی با چشمانی باز آخرین تصویری که در ذهنش نقش بست عکس دخترکی بود که منتظر گذر لحضه هابود

حیف عقربه ها انتظار را نمیفهمند وگرنه زودتر میدویدند

وروجک نوشت:یه بار رفتیم خونه ۲۰:۳۰ دیدیم جنبه گذارش دیدن ندارم دیگه .امتحانات شروع میشه همه چیز آرومه و فقط همین البته کلی تحقیق نا نوشته دارم



این وبلاگ یه وبلاگ خودمونی است اگه کسی به خونه ما سر زد دعا خواست بگه واسش دعا کنیم میگن اگه واسه دیگران دعا کنی دعاهای خودت زود مستجاب میشه

خیلی از مطالب تو فهرست نیست
مطالب وب نوشته شده توسط خودمه که دلم میخواد در موردشون اصولی نظر بدین وچون خودم این مطالب رو مینویسم دوس دارم اگه کسی میخواد از مطالب استفاده کنه قبلش اطلاع بده


جاوا اسكریپت

 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به تا شقایق هست زندگی باید کرد مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب